اما گاهی وقتا با آدمایی حرف میزنم که حضور ندارن
پرده ها رو که می کشم و چراغو خاموش می کنم سر و کله اشون پیدا می شه
به خودم دلداری می دم که اینا فقط رویا بافی های یه ذهن خسته اس
میان و موندگار میشن
اونقدر که گاهی از کارو زندگی میندازنم
اونقدر که وقتی می خوام از جام بلند شم و چراغ روشن کنم
نمی تونم
انگار دست و پام بی حس میشن و دیگه متعلق به خودم نیستن
حتی اگه خودمو به خواب بزنم فایده ای نداره چون حتی
چشم های بیدارو از پشت پلکای بسته می شناسن
توی سکوتی اروم
صدای نجواهاشونو می شنوم
و گاهی حتی حضورشونو حس میکنم
منم جواب میدم بهشون
و ساعتها با هم گرم حرف زدن میشیم
اونقدر که وقتی به خودم میام نمی دونم زمان چه طور از دستم در رفت
آدمای متفاوت و دوست داشتنی
یا حتی آدمهایی با دز دوست داشتنی پایین تر
یا حتی ادمهایی با چاشنی تنفر یا دلگیری
فرقی نداره
حضورشون متفاوت و متنوع
اما ثابته
نمی دونم شما اسم این کارو چی میذارید
توهم
رد دادن
دیوونگی
یا حتی
جنون
یا شاید دلسوزی برای دخترک روان پریش نویسنده
من بهش میگم دنیای خیالیم
دنیای آرومی نیست
اما راحت و بی دلهره حرف می زنی ......
دنیای خیالی .......ما را در سایت دنیای خیالی .... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 89